چه خوب و زیباست ورق زدن خاطرات گذشته ، انگار همین دیروز بود ، زنگ مهر را نواختیم و مدرسه ای ساختیم ، در محله ی عشق ، خیابان عقیده کوچه مهربانی با سقفی از خورشید آجرهایش ستاره ملاتش روشــنایی مالامال از اندیشه های بلند لبریز از شور و شعــور ، پر از سـرود عطوفـت. *رقابت ها و رفاقت ها جای خود را داشت* تا چشم گشودیم آن آغاز به پایان آمده بود و ما به ایستگاه تابستان رسیدیم، که می ایستیم نه برای همیشه، که برای آغاز حرکتی با شکوه تر، گرد خستگی راه ستانیم، روح و جسممان را به آرامش رسانیم و دوباره از آغاز …..
می دانم قطره ای، دریا خواهی شد. جویباری ، رود خروشان خواهی گردید و آن قدر وسعت خواهی یافت که تبلور اندیشه های بزرگ شوی . می دانم بزرگ خواهی شد ، بزرگ خواهی شد ، بزرگ خواهی شد
امیدوارم که توانسته باشیم درس زندگی، معرفت، جوانمردی و بزرگی را به شما بیاموزیم
*شما را به خدای بزرگ می سپاریم